تبليغاتX
کور

تلویزیون را خاموش می کنم

خودم را می بینم

که دارد تلویزیون تماشا می کند

پشت همه ی این تصاویر رنگی

من

سیاه و سفید

 نشسته ام

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت   توسط مسیح مكي زاده | 

ساعت زنگ می زند از روی عادت

ساعت هفت بر می خیزم از روی آلتم از روی عادت

مسواک می زنم

برای هنگامی که از روی عادت فقط لب هایم کنار می رود

از روی همان دندانهایی که سراسر عمرم جانداران حلال را

با آن تکه پاره کرده ام

که اینک مایه ی خوشنودی توست

به میز صبحانه نگاهی می کنم

بزاقم ترشح می شود

دیر است ولی

باید بروم از روی عادت

بلیت تهیه فرموده ام

و لطفا در قسمت برادران نشسته ام

به گونه ای که نکند از روی عادت چشمم بیوفتد به خواهران

 که از روی عادت هر ماه به روز می شوند

در یک شلوار لی با فاق کوتاه

حالا به خوبی می توانم سردر دانشگاه را ببینم

و ارائه نمایم بلیت چهل تومانی را

 که تنهانشانه ی شخصیت من است

این بار همه ی بلیت هایم را یکجا ارائه می نمایم

هر چه به دانشکده نزدیک تر می شوم

غدد فوق کلیوی بیشتر ترشح می کنند

چیزی به نام کورتیزول را از روی عادت

راهرو

کلاس ها

و کلی سگ نر و ماده

که مانند من

شرطی شده اند

از روی عادت

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت   توسط مسیح مكي زاده | 

دارم مث یه سگ زندگی می کنم.دیگه نمی تونم شعر بگم.دیگه هیچ پدیده ای برای من جالب و برانگیزنده نیست.همه چیز تکراریه.دیگه نمی تونم کتاب بخونم.دیگه نمی تونم از هیچ شعری لذت ببرم.دارم مث یه سگ زندگی می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت   توسط مسیح مكي زاده | 

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسر تا سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسر مسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسیر را

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسیم خاردار بکشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت   توسط مسیح مكي زاده | 
اگر برای او از غروب خورشید، آسمان شب یا برف حرف بزنی،حتمن داری حرف های تکراری می زنی.چون بار ها و بار ها در کتاب ها و شعر هایی که با سر انگشتش خوانده بود می دانست که غروب سرخ است و شب سیاه و برف سفید.ولی نمی دانست که سرخ و سیاه و سفید چه رنگ هایی هستند.آخ خدای من چگونه برایش توضیح دهم؟انگار خودم هم نمی دانم چه رنگ هایی هستند.پس بحث را عوض می کنم و به خدا می پردازم.چیزی که هیچ کس ندیده.یکی پس از دیگری پلک می زند و سرش را بالا می برد.انگار که دارد به خدا نگاه می کند.سرش را می اندازد پایین.می ایستد.عصایش را باز می کند.عصایش چشم هایش بود.انگار که چشم هایش را باز کرده باشد.و به سرعت بدون خداحافظی دور می شود.تنها می شوم.تا این که صدای کشیده شدن لاستیک های یک خودرو روی آسفالت مرا از تنهایی در می آورد و بی گمان احمد را از پا.خدای من غروب هنوز سرخ است و امشب به همان اندازه سیاه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت   توسط مسیح مكي زاده |