تبليغاتX
کور

دارم مث یه سگ زندگی می کنم.دیگه نمی تونم شعر بگم.دیگه هیچ پدیده ای برای من جالب و برانگیزنده نیست.همه چیز تکراریه.دیگه نمی تونم کتاب بخونم.دیگه نمی تونم از هیچ شعری لذت ببرم.دارم مث یه سگ زندگی می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت   توسط مسیح مكي زاده | 

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسر تا سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسر مسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسیر را

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسیم خاردار بکشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت   توسط مسیح مكي زاده | 
اگر برای او از غروب خورشید، آسمان شب یا برف حرف بزنی،حتمن داری حرف های تکراری می زنی.چون بار ها و بار ها در کتاب ها و شعر هایی که با سر انگشتش خوانده بود می دانست که غروب سرخ است و شب سیاه و برف سفید.ولی نمی دانست که سرخ و سیاه و سفید چه رنگ هایی هستند.آخ خدای من چگونه برایش توضیح دهم؟انگار خودم هم نمی دانم چه رنگ هایی هستند.پس بحث را عوض می کنم و به خدا می پردازم.چیزی که هیچ کس ندیده.یکی پس از دیگری پلک می زند و سرش را بالا می برد.انگار که دارد به خدا نگاه می کند.سرش را می اندازد پایین.می ایستد.عصایش را باز می کند.عصایش چشم هایش بود.انگار که چشم هایش را باز کرده باشد.و به سرعت بدون خداحافظی دور می شود.تنها می شوم.تا این که صدای کشیده شدن لاستیک های یک خودرو روی آسفالت مرا از تنهایی در می آورد و بی گمان احمد را از پا.خدای من غروب هنوز سرخ است و امشب به همان اندازه سیاه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت   توسط مسیح مكي زاده | 

در انتخابات تقلب نشده است

چون هنوز قبل از سوار شدن

باید بلیط تهیه فرمود

و زباله ها را لطفن ساعت یازده

دم در گذاشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت   توسط مسیح مكي زاده | 

امروز

ریش ها

و کفش هایم را

باید بزنم

از ته

واکس

با تیغ

 اگر چه دستپاچه شوم 

با کفش هایی ریش ریش

و ریش هایی که از این سیاه تر نمی شوند

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت   توسط مسیح مكي زاده |